تبليغاتX
دانشجوی موسسه آموزش عالی صفاهان اصفهان

دانشجوی موسسه آموزش عالی صفاهان اصفهان

وبلاگ سابق ((بچه های دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان))

به زحمت تونستم از تختم بلند بشم . کامپیوتر رو روشن می کنم و بی حوصله می شنیم پشتش . نمی دون چرا این طوری شدم . دچار تکرار شدم و نمی دونم و چیکار کنم . هیچ چیز و هیچ کس هم نتونست زندگی رو برام عوض کنه . صدای تلفن من رو به خودم آورد . اسم علی روی صفحه موبایل افتاده بود .

 

علی : سلام آش و لاش .

محمود : ها ، آویزون ، باز کاه و یونجه ات تمام شد .

علی : آره جان تو ، ببین تو که توی یه طویله های با کلاس زندگی می کنی و علف گلاسه می زنی ، ما رو هم دریاب .

محمود : خب زرزر اضافی نکن ، حرفت رو بزن .

علی : خانومی خاطر خواه داره یه صورت ماه داره ، به دست آوردن دلش سخته ولی راه داره . ((با ریتم می خوند))

محمود : اگه منظورت مهشیده که بله صورت داره مثل ماه ، البته ماهیتابه .

علی : محمود حیف دوست دختر نداری .

محمود : نیست مثلا" وقتی داشتم چیزی بهش می گفتی بهم بر می خورد .

علی : از دست تو ، امشب ایکس پارتیه ، محمود به جان خودم نه بیاری خودم می یاد زنده خاکت می کنم .

 

یکم با خودم فکر کردم ، آخه چقدر مثبت باشم ، یه شب که هزار شب نمی شه .

 

محمود : فقط به خاطر تو ، ولی یادت باشه دفعه اول و آخره ها .

علی : نوکرتم ، قبول تو فقط بیا ، بقیه اش با من .

 

از علی خداحافظی کردم ، پشیمون شدم که چرا قبول کردم ، من و این چیزا آخه خیلی وقت بود که به خودم قول داده بودم هیچ کار خلافی نکنم . اما نفس وجودم بیدار شده بود و جلوی وجدانم رو می گرفت . وقتی پارتی رو جلوی چشمام مجسم می کردم . ویسکی و مشروبات الکلی ، دخترای خوشکل و جیگر ، موزیک و رقص ، حتی فکر کردن به اونا هم لذت بخش بود چون تقریبا" یک سالی می شد این چیزا رو کنار گذاشته بودم . به خودم  گفتم اژدهای درونم بیدار شده ، یکی بیاد جلوش رو بگیره و بلند زدم زیر خنده . دقیقا" حرفی بود که رویا بهم زده بود . می گفت تو کودک درون و این چیزا نداری فقط یه اژدها توی تنت خوابیده که امیدوارم دیگه بیدار نشه . بلند شدم و رفتم به کارام برسم . بازم موبایلم حواسم رو پرت کرد . یه اس ام اس بود . دیدم اسم ندا روی صفحه موبایله . نوشته بود : محمود ببخشید ، قول داده بودم دیگه نه اس ام اس بدم نه زنگ بزنم . اما دلم برات تنگ شده بود . محمود چرا دیروز از کنارم رد شدی اون طوری بودی مگه من و تو دشمن بودیم یعنی دوست بودیم .

 

هیچ جوابی بهش ندادم . دو هفته بود که باهاش تموم کرده بودم و دیگه نمی خواستم کاری به کارش داشته باشم . لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون به کارام برسم . تا ظهر همه کارام رو انجام دادم و برگشتم خونه . بعد که ناهار خوردم نشستم که به درسام برسم . این قدر غرق کتاب و جزوه هام بودم که نفهمیدم کی وقت گذشت . به خودم اومدم دیدم ساعت پنج بعد از ظهر شده ، بلند شدم و جزوه هام رو جمع کردم . بلند شدم و رفتم حمام و کلی به خودم رسیدم . اومدم بیرون و رفتم سراغ کمد لباسام و شروع کردم گشتن بین لباسام ، طبق معمول تیپ اسپرت حال کردم . یه شلوار لی کمرنگ و یه تیشرت مشکی . موهام رو خشک کردم و شروع کردم به اتو کشیدنشون . خیلی وقت بود این تیپای جلف رو نمی زدم ، اما خب این بار فرق می کرد .  می خواستم برم پارتی ، اونم ایکس پارتی . آماده شدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم . این من نبودم ، خودم رو گم کرده بود ، حسابی به خودم لعنت فرستادم و خواستم بیخیال شم که موبایلم زنگ خورد . علی بود .

 

علی : سلام تک پسر با حال خودمون . آش و لاش حاضری بیام دنبالت .

محمود : آره جیگر حاضرم ، تیپ زدم که سرت درد می گیره ببینی .

علی  : وای ، محمود به هیچکس پا ندیا ، فقط خودم فقط خودت .

محمود : تا شب خیلی مونده ، زر مفت نزن و بیا دنبالم .

 

رفتم و کفشام و یه دستی کشیدم و تمیزشون کردم و پوشیدم . سریع یادم اومد ادکلون نزدم . با همون کفشا دویدم سمت کمدم . صدای داد و بیداد مامانم بلند شده بود که چرا با کفش رفتم . من بیخیال شیش کیلو عطر روی خودم خالی کردم و رفتم دم در ، همون موقع علی رسید و منم پریدم توی ماشینش . هیجان زیادی داشتم ، رسیدیم به خونه ای که جشن توش بود . صدای موزیک می یومد ، من با آرامش و اخم همیشگی که روی صورتمه رفتم داخل . خیلی ها رو می شناختم ، وای همه اینجا بودند . چشماشون از تعجب وا شده بود ، چون خیلی وقت بود که من رو توی این جور جشنا اونم با اون تیپ خف ((همون خفن)) ندیده بودند . چهره های غریبه ای هم توی جشن بود . داد زدم من اومدم و رفتم وسط مجلس ، موزیک تکنو بود و منم حسابی جو گرفته بود و بالا پایین می پریدم و جیغ می کشیدم ((اگه جیغ کشیدن من رو می دیدین می تونستید دقیقا" صحنه رو درک کنید)) . همین طور بود که ویسکی می رفتم بالا ، اینقدر خوردم که مست مست شده بودم . یکدفعه موزیک قطع شد و اون یارویی که دی جی بود گفت : به افتخار سیمای عزیز که بعد 7 ماه اومدن توی جشن ما و به خاطر محمود این موزیک رو می ذاریم . و شروع کرد به دوباره آهنگ گذاشتن .

 

زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم

حیف بودی گلم رفتی دردام رو به کی بگم

 

سر جام میخکوب شده بودم . اسم سیما توی سرم تکرار می شد ، مستی کاملا" از سرم پریده بود . از مجلس کناره گرفتم . هنوز صدای موزیک می یومد . یه امشب اومده بودم خوش بگذرونم اما بازم خاطرات مرده ام به ذهنم فشار می یورد . وقتی با وقاهت تمام به سیما گفتم تو به من خیانت کردی و ولش کردم ، در حالی که بهونه ای بود . چهره پر از اشک سیما که بهم التماس می کرد و من بی توجه بودم . یاد گریه هایی که بابت این کارم کردم . یاد این که چقدر پشیمون شدم و فهمیدم چقدر سیما رو دوست دارم . هنوز نیم ساعت از حضورم توی اون جشن نمی گذشت اما بازم ، شادی من زودگذر و غمم همیشگی بود . آروم رفتم توی حیاط ، توی چمنای باغچه دراز کشیدم و آسمون رو نگاه می کردم . سیما ، سیما ، همش از ذهنم می گذشت و اشکام بدون این که بتونم جلوشون رو بگیرم می ریختند .

 

سیما : فکر نمی کردم با اون همه غرور و یکدندگی و لجبازیت ، بلد باشی گریه هم بکنی .

محمود : گریه قسمت مهمی از زندگیه منه ، کمتر کسیه که اون رو دیده . تو از من چی می خوای ، اومدی تلافی کنی . هرچی بگی با جون و دل می شنوم ، بگو .

سیما : من تو رو توی مجلس دیدم ، با محمودی که می شناختم خیلی فرق کرده بودی . کسی که می دیدم بالا پایین می پرید تو نبودی . محمود یعنی این قدر عوض شدی .

محمود : نه قبل این که بیام این جا به خودم گفتم یک شب هزار شب نمی شه . سیما ، نمی دونم چطوری بهت بگم ، اما بهت التماس می کنم که من و ببخشی ، من با این غرور لعنتیم همه جور غلطی می کنم .

سیما : اگه نبخشم چی ، اون وقت چی می گی .

محمود : بازم بهت التماس می کنم .

سیما : پاشو بیا با من بریم .

 

دستم رو گرفت و من و کشوند دنبال خودش . موبایلش رو در آورد و به افشین((بهترین دوست من و صاحب مجلس)) زنگ زد و گفت که با من داریم می ریم کار داریم . نشستیم توی ماشینش (( البته ماشین باباش بود و دست سیما بود)) . هیچی نمی گفت ، سی دی پلیر رو روشن کرد . آهنگ علی عبدلمالکی بود .

 

نمی دونم که چی شد یهو شدی عزیزم

تا به خودم اومدم دیدم برات می میرم

 

حالا که عاشقت شدم پشتم و خالی می کنی

رفتی حالا حق دل و از کی باید بگیرم

 

حالا که دیوونتم تنهام می ذاری اینه رسمش

حالا که زندگیمی تنهام می ذاری اینه رسمش

 

مگه نا مسلمونی خدا نداری اینه رسمش

یکمی که فکر کنی می بینی جز من کسی نداری اینه رسمش

 

بازم اشکام روی صورتم سرازیر شده بود . سرم رو روی پاش گذاشتم و نگاهش می کردم . همش به خودم می گفتم چرا ، خب چرا من از همچین دختری گذشتم . توی همین فکرا بودم که نگه داشت . سرم رو از روی پاهاش بلند کرد و نگاهم می کرد .

 

سیما : محمود ، به من بخند ، مسخره ام کن ، نیش و کنایه بزن ، اما هر کاری کنی بازم دوستت دارم ، بازم عاشقتم .

 

زد زیر گریه و خودش رو توی بغلم انداخت ، باورم نمی شد با اون همه بدی که بهش کرده بودم بازم دوستم داشت . منم خیلی دوستش داشتم اما رویی نداشتم که پیشش برگردم اما بازم دوستم داره . 

 

محمود : سیما همه زندگی منی ، نمی دونم چیکار کنم تا آخر عمر مدیون این گذشت ومهربونیت می شم .

سیما : محمود بگو که دیگه ولم نمی کنی ، فقط همین رو بگو حتی اگه فکر می کنی داری دروغ می گی . ولی بهم بگو که می مونی .

محمود : معلومه که با تو می مونم ، هر اتفاقی که بخواد بیافته باهات می مونم .

سیما : محمود همین گفتنش برای من کافیه ، محمود من تنهام بیا بریم پیشم . تازه شب هم باید بمونی .

 

چی می تونستم بگم ، زنگ زدم به افشین و باهاش هماهنگ کردم که یعنی شب پیش افشینم و اگه خونه زنگ زدن بهش سه گیری بشه . وارد خونه شون شدم . دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقش برد . بخاری اتاقش رو روشن کرد . اما تن من گر گرفته بود و مثل یک کوه آتش گرما داشتم . رفتم دستشویی و یه آب به صورتم زدم . خودم رو توی آینه نگاه کردم ، نه من نبودم ، سرم رو زیر آب سرد گرفتم . بازم خودم رو نگاه کردم خودم رو شناختم و فهمیدم حالا خودمم . توی چشمای خودم نگاه کردم . هنوز گرمم بود . سیما صدام زد . رفتم توی اتاقش لباساش رو عوض کرده بود . موهاش رو همونطوری که من دوست داشتم بلند گذاشته بود . بدون یکذره آرایش ، چقدر از دیدنش لذت می بردم . لبخندی زد و رفت توی تختش دراز کشید . من رفتم کنار پنجره و پنجره رو باز کردم . باد خیلی سردی توی صورتم خورد . اما تن گرمم هیچ سرمایی حس نمی کرد . تیشرتم رو درآوردم اما بازم تنم گرم بود . همونطور زل زده بودم به پروژکتورایی که شهر رو روشن کرده بودند .

 

سیما : به چی زل زدی . نگاهش کن چرا پیرهنت رو در آوردی ، می خوای سرما بخوری .

محمود : سیما منظره بهار هیچ وقت به این زیبایی نبوده ، بوده ؟

سیما : محمود چرا چرت می گی . الان دی ماهه کو تا بهار .

محمود : اما من همه چیز رو بهار می بینم . خیلی وقت بود این حس رو گم کرده بودم .

سیما : خیلی خب آقای خیال پرداز من دارم یخ می زنم پنجره رو ببند و بیا کنارم بخواب .

 

پنجره رو بستم و برگشت به سمت سیما و نگاهش کردم . تکیه دادم به دیوار و فقط نگاهش کردم . با دستش اشاره می داد که برم پیشش . خودم هم می خواستم توی آغوشش آروم بگیرم . به سمتش رفتم . اولین قدم رو که برداشتم خندیدم .

 

به خودم گفتم یک قدم نزدیکتر به بهشت .....................

 

 محمود (پسر آبادان) .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 توسط محمود(پسر آبادان) | |

زیر لب من هم با بچه ها می خوندم :

یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی همنفس

سهم من از بودن توست یه خاطره است همین و بس

 

تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم ......

-------------------------------

بارون رو روی صورتم حس می کردم ، دونه دونه  ، به کفشام نگاه کردم و خندیدم ، یاد حرفاش من رو می سوزوند .

 

الناز : محمود می بینی ، این لنگه کفش ها همش با همدیگه هستند .

محمود : چیه صحبتای فلسفی من روی تو هم تاثیر گذاشته .

اناز : خب دیگه کمال همنشین در من اثر کرد .

خندید و دستای گرمش رو توی دستام گرفت . نگاهی به چشمای به رنگ دریاش کردم . دوست داشتم توی چشمای آبیش غرق بشم . منم لبخندی تحویلش دادم و دستاش رو توی دستای سردم فشردم . قدم به قدم مثل همون لتگه کفش ها کنار همدیگه راه می رفتیم .

 

صدای زنگ موبایلم منم رو به خودم آورد . زن داداشم بود ، گذاشتم زنگ بخوره و جواب ندادم . بعد از چند بار زنگ خوردن بیخیال شد و مسیج برام فرستاد . " پس کجایی محمود ، ناسلامتی امشب قول داده بودی با هم دیگه باشیم" . جواب بهش دادم " برای یکی از بچه ها مشکل براش پیش اومده احتیاج به هم صحبت داره ، من میرم خونشون" . چقدر راحت ، همه مشکلات رو گردن دیگران انداختم ، یه چیزی درونم فریاد می زد : تویی که احتیاج به هم صحبت داری . توی پارک نشستم ، ملت من رو تماشا می کردند و دوان دوان از زیر قطره های بارون فرار می کردند . صداش هنوز توی گوشم زمزمه می کرد . ((تو همه چیز رو خراب کردی ، همه اش تقصیر توئه ، این کشیده حق تو بود نه این که توی صورت من بخوره)) . صدایی آشنا و دلنشین من رو از حال و هوام خارج کرد .

ساناز : محمود تو اینجا چیکار می کنی ؟ بلند شو نشستی زیر بارون سرما می خوری .

 

هیچی نگفتم ، سرم رو بلند کردم و اشکام بی اختیار پایین ریخت . با قیافه ای نگران نگام می کرد . به سرعت بلند شدم و رفتم . نمی خواستم بیشتر از اون اشکام رو ببینه . هیچکس تا حالا من رو توی این حال ندیده بود .

 

چند ساعتی توی خیابون ها پرسه می زدم و خودم هم نمی دونستم کجا هستم و می خوام کجا برم . یه خانومی جلوم رو گرفت و گفت : شما حالت خوبه ؟ چرا بیرونی مگه نمی دونی امشب ، شب .......

 

پریدم وسط حرفش و گفتم : هر چیزی که هست بدترین شبیه که تا حالا تجره کردم . عشق و آرزوهام همه زیر خاک رفتند .

 

ادامه ندادم و راهم رو کشیدم رفتم . ماه ها فقط این سئوال توی ذهنم بال بال می زد که چرا همه چیز آخرش سر من خراب شده ، خدا رو شکر کنکور که دادم اصفهان قبول شدم و برای ادامه درسم اومدم اصفهان .

 

توی حال و هوای درس خوندن بودم که زنگ موبایلم من رو از حال و هوام بیرون آورد . به خودم می گفتم چه دلیلی داشته که هنوز اسمش رو از گوشیم پاک نکردم . تردید داشتم اما نفس عمیقی کشیدم وجواب دادم .

محمود : بله بفرمایید .

الناز : الو ، محمود ، سلام  ، تور و خدا قطع نکن ، بذار باهات صحبت کنم .

محمود : برام مهم نیست هرچی می خوای بگو زود چون درس دارم .

 

همون محمود کلاسیک و همیشگی ، سرد و بی تفاوت .

 

الناز : محمود ، من خیلی فکر کردم . من اشتباه کردم ، من بی تقصیر نبودم . می خوام برات جبران کنم . می خوام اگه میشه ببینمت .

محمود : متاسفم ، چون من اصفهانم . دیگه واسم مهم نیست .

الناز : محمود ، تو رو خدا بذار من همه چیز رو جبران می کنم .

محمود : دیگه دیر شده ، من تصمیم گرفتم دیگه قلبم رو روی هیچکس باز نکنم ، تو بهترین شب رو برام با بدترین خاطره ساختی که تا آخر عمرم باید باهاش سر کنم . پس این آخرین باره که صدای من رو می شنوی .

--------------

صدای دست زدن همه بچه ها من رو به خودم آورد .

حسین : محمود تو حداقل یه چیزی بگو ، تمام شب ساکت بودی چیزی نمی گفتی .

 

خندیدم و نفس عمیقی کشیدم . برای بچه ها چیزی رو که سه سال توی دلم بود رو ریختم بیرون .

 

آن شب پایان یک فصل بود و برای من یک خاطره ، آن شب از همه شب ها طولانی تر بود . شب یلدای من جهنمی بود که عذابش اشکها و صورت خیسم بود .

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 20:6 توسط محمود(پسر آبادان) | |

سلام به همه دوستان عزیز


از وقتی رفتم اصفهان خیلی کم تونستم وبلاگم رو به روز کنم . از امتحانات به بعد هم که اصلا" نیومدم بهش ختی سر بزنم . خب چه میشه کرد .


اصلا" بیخیال از این به بعد سعیم رو می کنم که حداقل بیشتر سر بزنم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:11 توسط محمود(پسر آبادان) | |

همه ما خودمان را چنان متقاعد مي كنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت

وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد و با به دنيا آمدن بچه هاي بعدي بهتر.....

 

ولي وقتي مي بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند  خسته مي شويم

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

 

فرزندان ما به سن نوجواني كه مي رسند باز كلافه مي شويم چون دائم بايد با آنها سروكله بزنيم .

مطمئنا" وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند خوشبخت خواهيم شد.

 

با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر است كه:

همسرمان رفتارش را عوض كند

يك ماشين شيك تر داشته باشيم

بچه هايمان ازدواج كنند

به مرخصي برويم و

در نهايت باز نشسته شويم......

 

حقيقت اين است كه براي خوشبختي هيچ زماني بهتر از همين الان وجود ندارد .

اگر الان نه پس كي ؟ زندگي همواره پر از چالش است .

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم با وجود اين همه مسائل

شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

 

به خيالمان مي رسد كه زندگي همان زندگي دلخواه

موقعي شروع مي شود كه موانعي كه بر سر راهمان هستند كنار بروند :

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مي كنيم

كاري كه بايد تمام كنيم

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم

بدهي هايي كه بايد پرداخت كنيم و ....

بعد از آن زندگي ما لذت بخش و زيبا خواهد بود .

 

بعد از اين كه همه آنها را تجربه كرديم

تازه مي فهميم زندگي همين چيز هايي است كه ما آنها را موانع مي شناسيم .

اين بصيرت به ما ياري مي دهد تا دريابيم جاده اي به سوي خوشبختي وجود ندارد .

 

خوشبختي خود همين جاده است .

 

پس بيايد از هر لحظه زندگي لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه درانتظار بشينيم :

در انتظار فارق التحصيلي  بازگشت به دانشگاه  كاهش وزن  افزايش وزن

شروع به كار   ازدواج   شروع تعطيلات    صبح جمعه

در انتظار دريافت وام جديد   خريد يك ماشين جديد    باز پرداخت قسطها

بهار   تابستان   پاييز و زمستان

اول برج   پخش فيلم مورد علاقه از تلويزيون  مردن و تولد مجدد و ........

 

خوشبختي يك سفر است نه يك مقصد .

هيچ زماني بهتر از همين الان

براي شاد بودن وجود ندارد

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

 

اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سئوالات زيز پاسخ دهيد :

1-پنج نفر از ثروتمند ترين افراد جهان را نام ببريد

2-برنده هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد

3-آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را برده اند چه كساني هستند ؟

4-آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد .

 

نمي توانيد پاسخ دهيد ؟ نسبتا" مشكل است اين طور نيست ؟

نگران نباشيد هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي سپارد.

 

روزهاي تشويق به پايان مي رسد !

نشانه هاي افتخار خاك مي گيرند !

برندگان به زودي فراموش مي شوند !

 

اكنون به اين سئوالات پاسخ دهيد :

1-      نام سه معلم خود كه در تربيت شما خيلي مؤثر بوده اند .

2-      سه نفر از دوستان شما كه در مواقع نياز به شما كمك كرده اند نام ببريد .

3-      افرادي كه با مهرباني هايشان احساس گرمي به شما بخشيده اند را به خاطر آوريد .

4-      پنج نفر كه از هم صحبتي با آنها لذت مي بريد نام ببريد .

 

حالا ساده تر شد اين طور نيست ؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده اند ارتباطي با (( ترين ها )) ندارند

ثروت بيشتري ندارند بهترين جوايز را نبرده اند

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند و مراقب شما هستند .

همان هاي كه در همه شرايط كنار شما مي مانند.

 

كمي بيانديشيد زندگي خيلي كوتاه است .

وشما در كدام ليست قرار داريد ؟ نمي دانيد ؟

 

اجازه بدهيد كمكتان كنم

شما در زمره مشهور ترين نيستيد

اما از جمله كساني بوديد كه براي در ميان گذاشتن اين پيام در خاطر من بوديد .

 

مدتي پيش در المپيك سياتل

9 ورزشكار دو و ميداني كه هر كدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي و روحي بودند

بر روي خط شروع مسابقه دوي صد متر ايستادند

مسابقه با صداي شليك تفنگ شروع شد

هيچ كس آن چنان دونده نبود  اما هرنفر مي خواست در مسابقه شركت كند و برنده شود

آنها در رديف هاي سه تاي شروع به دويدن كردند

پسري پايش لغزيد چند معلق زد و به زمين افتاد و شروع به گريه كرد .

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند

حركت خود را كند كرده از پشت به او نگاه مي كردند .

ایستادند و به عقب برگشتند ... همگي....

 

دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست

او را بغل كرد و پرسيد : بهتر شدي ؟

پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند .

همه جمعيت ايستادند كف زدند . اين تشويق مدت زيادي طول كشيد .

شاهدان اين ماجرا هنوز هم درباره آن صحبت مي كنند . چرا؟

 

زيرا از اعماق درون مي دانيم كه در زندگي

چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان نيست.

 

مهمترين چيز زندگي كمك به ديگران براي برنده شدن است .

حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم .

 

اگر اين پيام را با عزيزانمان در ميان بگذاريم شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم شايد هم قلب شخص ديگري را .......

 

شعله يك شمع با افروختن شمع ديگر خاموش نمي شود .

 

((((((با تشكر از يك بنده خدا))))))))

 

هميشه موفق و پيروز و ايام به كامتان

يا حق

مخلص شما محمود (پسر آبادان) .

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 17:29 توسط محمود(پسر آبادان) | |

سلام به همه دوستان عزیزم .............

 

زیاد وقت ندارم . درس های دوره کارشناسی هیچ وقتی برای آدم نمی ذاره و الان هم امتحانات و بدتر شده . فقط خواستم یه چیزی رو بگم .

 

وبلاگ من ۴ ساله شد . ۴ سال پیش در دی ماه ۱۳۸۵ اولین پست این وبلاگ رو نوشتم . چهار سال چه سریع گذشت . با خیلی ها آشنا شدم و با خیلی هم دوستای صمیمی شدم . مخصوصا" وقتی دانشجوی دانشگاه آزاد آبادان بود .

 

برای همه شما آرزوی موفقیت می کنم .

 

محمود (پسر آبادان)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 17:49 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Design By : Night Melody